1. تلاش برای فهم ترمودینامیک
این مقدمه عمداً فشرده نوشته شده است. هدف آن کمتر آموزش دادن و بیشتر ارائهٔ یک نگاه کلی از همان ابتدا به این است که ترمودینامیک چیست. این مقدمه در عین حال بیشتر یک خلاصه است تا اعلامیهای دربارهٔ آنچه بهتفصیل در این درس بررسی خواهیم کرد. خوانندهای که این مقدمه را در نخستین خوانش دشوار مییابد نباید نگران شود: بازخوانی آن پس از کار روی بقیهٔ درس، شدیداً توصیه میشود. هدف صرفاً دانستن چگونگی حل مسائل ترمودینامیک نیست، که بسیاری از دانشجویان به آن دست مییابند؛ هدف فهم ماهیت این نظریه است: و این کاری است بهمراتب دشوارتر.
ترمودینامیک با مکانیک کلاسیک این جاهطلبی را به اشتراک میگذارد که یک چارچوب صوری یکپارچه بر تحول کمیتهای فیزیکی قابلاندازهگیری وضع کند. در مکانیک، این کمیتها مکان و سرعتاند که مستقیماً از طریق مشاهده در دسترساند. در ترمودینامیک، ما دستگاههای کلانمقیاس متشکل از تعداد بسیار زیادی ذره را بررسی میکنیم، و مسئلهٔ توصیف دقیق مکان و سرعت اصلاً مطرح نیست. برعکس، حتی تجربهٔ روزمره به ما میآموزد که کمیتهای مرتبط در این مقیاس عبارتاند از فشار، دما، حجم، انرژی، غلظتها و غیره. این کمیتها در ظاهر به همان اندازه آشنا به نظر میرسند، اما جایگاه معرفتشناختی متفاوتی دارند. برخی از آنها کمیتهای تجمیعشده بر کل دستگاهاند (مثلاً: انرژی کل، غلظتها)، در حالی که برخی دیگر نوظهوراند، مانند دما یا فشار. ترمودینامیک روابط میان این کمیتهای کلان را صورتبندی میکند. معادلاتی که بدینترتیب به دست میآیند تنها در همین مقیاس معنا دارند.
این بیدرنگ یک پرسش محوری پیش میکشد، که ترمودینامیک خود قادر به حل آن نیست اما آن را پیشفرض میگیرد: چرا تعداد اندکی پارامتر برای توصیف تحول دستگاهی چنین پیچیده کافی است؟ چرا برای پیشبینی رفتار یک گاز نیازی به دانستن مکان و سرعت هر مولکول نداریم؟ این واقعیت شگفتانگیز — فراموشی جزئیات میکروسکوپی در سطح کلان — همان اصل موضوعهٔ بنیانگذار این نظریه است. دو قرن آزمایش آن را تأیید کردهاند، اما توجیه عمیق آن به فیزیک آماری مربوط میشود و همچنان تا حدی پرسشی باز است.
اگر فقط به پذیرفتن این نکته بسنده میکردیم، وضعیت هنوز نسبتاً ساده میماند. اما ما بهطور تجربی پدیدهای تازه در این دستگاهها مشاهده میکنیم: برخی تحولها در یک جهت خودبهخودی و در جهت مخالف ناممکناند. برای مثال، گرما خودبهخود از گرم به سرد منتقل میشود، و هرگز برعکس. این عدمتقارن مشاهدهشده در پدیدههای فیزیکی، نظریه را ملزم میکند که بهدقت میان تحولهای برگشتپذیر و تحولهای برگشتناپذیر تمایز قائل شود.
این کار به بهای معرفی کمیتی تازه انجام میشود که در مکانیک کلاسیک هیچ معادلی ندارد: آنتروپی، که یکی از دشوارترین کمیتهای فیزیکی برای درک است. این یک کمیت اسکالر است که به حالت کلان دستگاه مرتبط است، و در طول تحول خودبهخودی یک دستگاه ایزوله فقط میتواند افزایش یابد. بدینترتیب، ترمودینامیک معادلهٔ دیفرانسیلی برای تحول زمانی به معنای مکانیکی آن ارائه نمیدهد، بلکه یک موازنه، مبتنی بر آنتروپی، برقرار میکند که جهت تحولهای ممکن را محدود میکند و درجهٔ برگشتناپذیری آنها را میسنجد. این همان قانون دوم ترمودینامیک است.
امکان چشمپوشی از جزئیات میکروسکوپی، همراه با وجود کمیت آنتروپی، مسئول جهانشمولی چشمگیر پدیدههای ترمودینامیکی است. یک گاز ایدهآل، یک تعادل شیمیایی، یک تعادل ستارهای — همگی از قوانین ساختاری یکسانی پیروی میکنند. سرانجام، این دو پدیده به توصیفی احتمالاتی از حالت میکروسکوپی دستگاه مرتبطاند: این همان موضوع فیزیک آماری است، که به روشنکردن دلیل وجود نظریهٔ ترمودینامیک کمک میکند. با این حال، این بحث به بخش دوم، پیشرفتهتر، کتاب موکول میشود.
بقیهٔ این درس این روند تاریخی و مفهومی را با جزئیات بیشتری نشان میدهد، روندی که در دو قرن ما را از موتورهای بخار تا آنتروپی سیاهچالهها برده است. از این فرصت استفاده میکنیم تا واژگان ویژهٔ ترمودینامیک را با حروف درشت مشخص کنیم، واژگانی که بهتدریج و بهدقت در بقیهٔ کتاب تعریف خواهند شد.
2. نظریهای برای تبدیل گرما به کار
ترمودینامیک در آغاز قرن نوزدهم از مطالعهٔ موتورهای حرارتی، بهویژه موتور بخار، زاده شد. این نظریه از نیاز به فهم و اندازهگیری تبدیل انرژی آزادشده از احتراق به کار مکانیکی سرچشمه میگیرد. در ادامه دربارهٔ گرما صحبت خواهیم کرد، اما باید به یاد داشت که این مفهوم در زمان کارنو هنوز بهخوبی درک نشده بود. تعریف مدرن آن این است که گرما شیوهای برای انتقال انرژی درونی میان دو دستگاه است.
خود موتور بخار قدیمیتر بود: دستگاههایی که از بخار برای پمپاژ یا جابهجایی سیالات استفاده میکردند از قرن هفدهم در اروپا پدیدار شدند. اما این وات بود که، از سال ۱۷۶۹، آن را به یک ماشین صنعتی واقعی تبدیل کرد. با این حال، بازده آن (نگاه کنید به زیر) هنوز نسبتاً پایین بود. آنگاه پرسشی فوری مطرح شد. آیا میتوان بهتر عمل کرد، و اگر بله، چگونه؟
پرسش چنین است. سوزاندن زغالسنگ انرژی آزاد میکند، اما این انرژی بیدرنگ چرخی یا میللنگی را نمیچرخاند. برای این کار، باید آن را به کار مکانیکی تبدیل کرد. این دقیقاً همان کاری است که موتورهای حرارتی بهطور کلی انجام میدهند، که نمونههای مدرن آنها نیروگاههای حرارتی (زغالسنگی، گاز طبیعی، یا هستهای) یا موتورهای بنزینی هستند. بازده آنگاه بهصورت نسبت انرژی مکانیکی تولیدشده به مقدار انرژی دریافتشده محاسبه میشود، و تلاش میشود آن را بیشینه کرد.
روشن کنیم که منظور از موتور حرارتی چیست. میتوان دستگاهی را تصور کرد که گرمای دریافتی را در یک عملیات واحد به کار تبدیل میکند: گازی که در تماس با منبعی با دمای بالا، موسوم به منبع گرم، قرار گرفته، منبسط میشود و پیستونی را میراند: بدینترتیب میتواند تمام گرمای دریافتی را بهطور کامل به کار تبدیل کند. اما این دستگاه فقط یکبار کار خواهد کرد مگر آنکه پیستون به موقعیت اولیهٔ خود بازگردانده شود. آنچه ما موتور مینامیم دستگاهی است طراحیشده برای کارکرد نامحدود، بهصورت چرخهای. باید بهطور دورهای به حالت اولیهٔ خود بازگردد (به شکل 1 نگاه کنید).

این جستوجوی بازده بیشینه دقیقاً همان چیزی است که به یک کشف عمیق میانجامد: برخی محدودیتها فنی نیستند، بلکه بنیادیناند.
3. نظریهای مبتنی بر قانون دوم
دورهٔ گرمای شدید را در نظر بگیرید. یک کولر مدرن انرژی الکتریکی دریافت میکند و از آن برای خنککردن هوای اتاق استفاده میکند، با گرفتن گرما از آن و دفع آن به بیرون. آیا بسیار سودمندتر نبود که بتوانیم گرمای اتاق را مستقیماً بگیریم و بهطور کامل به کار مکانیکی تبدیل کنیم؟ بدینترتیب هم اتاق را خنک میکردیم و هم تقریباً بهرایگان انرژی مفید تولید میکردیم.
تحقق این امر یعنی ساخت یک موتور حرارتی چرخهای که گرمای دریافتی را بهطور کامل به کار تبدیل کند، و گرما را از اتاق بمکد تا آنکه به صفر مطلق برسد. اگر چنین دستگاهی در نبش خیابان به فروش نمیرسد، به این دلیل نیست که کسی نتوانسته آن را بسازد: بلکه به این دلیل است که ناممکن است (به شکل 2 نگاه کنید).

این نتیجهٔ نیرومند بهتدریج در طول قرن نوزدهم استوار شد. تاریخ دقیق آن اندکی پیچیده است، و ما آن را بهطور کامل شرح خواهیم داد. با پذیرفتن خطر اندکی نادقتی در حال حاضر، بیایید نکات زیر را بیان کنیم:
- کارنو در سال ۱۸۲۴ نشان داد که یک موتور حرارتی، برای کار کردن، لزوماً باید بخشی از گرمای دریافتی از منبع گرم را به محیطی سردتر دفع کند — که به آن منبع سرد میگویند. یک موتور کسری از جریان گرمایی جاری از گرم به سرد را به کار مکانیکی تبدیل میکند، اما هرگز تمام آن را تبدیل نمیکند. او همچنین ثابت کرد (با استدلالی بسیار زیبا) که بازده هر موتور حرارتی دارای یک کران بالای نظری است که تنها به دمای دو منبع بستگی دارد، و نه به جزئیات فنی موتور، و نه حتی به سیالی که در آن جریان دارد. این همان بازده کارنو است، که او وجود آن را اثبات کرد بیآنکه بتواند، به دلیل نبود تعریفی دقیق از دما، بیان دقیق آن را ارائه دهد.
- کلوین، حدود سال ۱۸۴۸، دقیقاً همین کاستی را با تعریف یک مقیاس مطلق برای دما، همان که امروزه نیز به کار میرود، برطرف کرد. این کار بیان دقیق بازده کارنو را تثبیت کرد. با این کار، او آنچه را کارنو در واقع پیشتر اثبات کرده بود آشکار ساخت: تبدیل کامل گرما به کار در طول یک چرخه ناممکن است، که به بیان کلوین از قانون دوم معروف است. همین است که ساخت کولر ایدهآل توصیفشده در بالا را ناممکن میکند.
- سرانجام، کلازیوس، میان سالهای ۱۸۵۰ و ۱۸۶۵، دریافت که این بازده بیشینه وجود کمیتی تازه را الزامی میکند، که او آن را آنتروپی نامید. او دریافت که این کمیت برگشتناپذیری فرایندهای فیزیکی را میسنجد: این کمیت در طول تحول خودبهخودی یک دستگاه ایزوله فقط میتواند افزایش یابد. این همان قانون دوم است، در عمومیترین صورتبندی آن که همچنان امروز به کار میرود.
درسی که مهندسان آن دوره گرفتند بنیادین بود. افزایش بازده تنها مسئلهٔ کاهش اصطکاک یا اتلافهای حرارتی نبود، بلکه همچنین مسئلهٔ عملکردن بر روی دو اهرم کاملاً متفاوت بود: طراحی موتورهایی که کارکردشان تا حد امکان به چرخهٔ ایدهآل کارنو نزدیک شود، و افزایش اختلاف دما میان منبع گرم و منبع سرد1. باید پذیرفت که این نتیجهگیری بههیچوجه بدیهی نبود، و بهخوبی قدرت پیشبینی ترمودینامیک را نشان میدهد.
در کلاس، من اغلب مثال زیر را میآورم، زیرا تأثیر عمیقی بر ذهن میگذارد: بدشانسی میآورید و خود را روی یک کلک در میان اقیانوس مییابید، بدون موتور، بدون بادبان، بدون پارو. آیا میتوانید پیش بروید؟ بله، با شنا کردن... یا، اگر روی کلک خود ابزار لازم برای ساخت یک سامانهٔ مکانیکی را داشته باشید، میتوانید آن را طوری بسازید که از اختلاف دمای اندک میان هوای بالای سرتان و آبِ عموماً سردترِ زیر پایتان بهره ببرد. بدینترتیب موتوری میسازید که بدون سوخت کار میکند. پیام اصلی، که اغلب شگفتزده میکند، این است که یک موتور حرارتی برای کار کردن نیازی به سوخت ندارد. یا بهتر بگوییم، شیب دما همان سوخت است.
در واقع این مثال چندان خیالپردازانه نیست، زیرا نیروگاههای OTEC (به انگلیسی، Ocean Thermal Energy Conversion) سازههای صنعتیای هستند که از اختلاف دما میان آب سطح اقیانوس و آب اعماق برای استخراج کار مکانیکی بهره میبرند.
4. نظریهای جهانشمول
بدینترتیب پرسش اصلی پاسخی قطعی یافت. اما کشف آنتروپی و قانون دوم به فیزیکدانان آن دوره نشان داد که نظریهای که برای توصیف موتورهای حرارتی زاده شده بود، دامنهای بسیار گستردهتر دارد، و بهوضوح بیشتر به فیزیک بنیادین تعلق دارد تا به مهندسی.
در پی کارنو و کلازیوس، پرسشی واقعاً محوری میشود: آنتروپی چیست، و چرا وجود دارد؟ در بخش دوم کتاب خواهیم دید که فیزیک آماری با تفسیر احتمالاتی حالت یک دستگاه، پاسخی عمیق به این پرسش میدهد: یک حالت کلان واحد میتواند متناظر با انبوهی از حالتهای میکروسکوپی متفاوت باشد. و دقیقاً به این دلیل که این بنیانها احتمالاتیاند — و احتمالات جهانشمولاند — نظریهٔ ترمودینامیک دامنهٔ کاربردی بسیار وسیعی به دست میآورد.
بدینترتیب، فراتر از موتورها، برای مثال کشف شده که ترمودینامیک بر تغییرات فاز نیز حاکم است: این نظریه شرایط دقیقی را که در آن آب میجوشد یا یخ ذوب میشود تعیین میکند. همچنین تعادلهای شیمیایی را توصیف میکند، و جهت خودبهخودی واکنشها و تبادلهای انرژی همراه آنها را مشخص میسازد. این نظریه محاسبهٔ توان تابشی هر جسمی در تعادل حرارتی را ممکن ساخت، آنچه تابش جسم سیاه نامیده میشود، که فهم میکروسکوپی آن، همراه با پلانک، به زایش مکانیک کوانتومی انجامید. شگفتانگیزتر آنکه، بکنشتاین و هاوکینگ در سالهای ۱۹۷۳—۱۹۷۴ نشان دادند که سیاهچالهها نیز اجسامی ترمودینامیکیاند، دارای دما و آنتروپی بهخوبی تعریفشده، نتیجهای که همچنان پژوهش در گرانش کوانتومی را هدایت میکند.
این تنوع کاربردها ممکن است تصور تکثیر بیپایان فرمولها را ایجاد کند. در واقع، ساختار این نظریه نسبتاً ساده است: تعداد اندکی مفهوم — دستگاه، تعادل، انرژی، آنتروپی — و چند اصل کلی برای سازماندهی کل آن کافیاند (به شکل 3 نگاه کنید). باقی این بخش نخست دقیقاً وقف نشاندادن صریح همین موضوع است.

5. برنامهٔ درس
بسیاری از کتابهای مقدماتی ترمودینامیک جایگاه مهمی به فیزیک گاز ایدهآل میدهند. این رویکرد بیتردید این مزیت را دارد که آشنایی تدریجی با نظریه را ممکن میسازد، اما ممکن است دانشجو را به این باور برساند که این نظریه به مطالعهٔ سیلندرها، پیستونها، و معادلهٔ گازهای ایدهآل محدود میشود.
امیدواریم آنچه پیش از این آمد عناصر کافی برای درک این نکته فراهم کرده باشد که تقلیل ترمودینامیک به گازها اشتباهی بزرگ دربارهٔ ماهیت این نظریه خواهد بود. به همین دلیل این رویکرد تدریجی را در اولویت قرار نخواهیم داد، و ترجیح میدهیم مستقیماً به ساختاریترین جنبههای نظریه بپردازیم: واژگان ویژهٔ آن، صورتبندی دیفرانسیلی آن، و مفهوم آنتروپی، که یکی از ظریفترین کمیتهای فیزیک باقی میماند.
با این حال گاز ایدهآل غایب نخواهد بود: بهعنوان مثالی مکرر برای روشنکردن هر مفهوم تازه به کار خواهد رفت. اما همان چیزی باقی خواهد ماند که هست: یک حالت خاص مناسب، نه هستهٔ نظریه.
برنامهٔ درس چنین خواهد بود:
- درس ۲: چشمانداز تاریخی. مروری بر نظریهٔ کالریک و گذار به صورتبندی مدرن (این درس را میتوان در نخستین خوانش رد کرد).
- درس ۳: مفاهیم بنیادین. تعریف دقیق واژگان پایه (دستگاه، متغیرهای حالت، تعادل).
- درس ۴: قانون اول. مطالعهٔ انتقالهای انرژی و برپایی صورتبندی دیفرانسیلی.
- درس ۵: کاربرد در گاز ایدهآل. بهکارگیری قانون اول برای تحولهای معمول گاز ایدهآل.
- درس ۶: برگشتپذیری و آنتروپی. معرفی قانون دوم بهعنوان سنجهای برای برگشتناپذیری تحولها.
- درس ۷: رابطهٔ بنیادین و پتانسیلها. ادغام دو قانون () و ساخت ابزارهای بهینهسازی.
- درس ۸: چرخهها و موتورهای حرارتی. کاربرد و اثبات دقیق حدود بازده که در این مقدمه دیده شد.
- درس ۹: تغییرات فاز. مطالعهٔ تحولهای ماده و شرایط تعادل چندفازی.